خاطرات زندان امام مودودی از زبان حمیرا مودودی

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

مودودی

" نزديکهاي ظهر بود که مرا از زندان لاهور به زندان شهر گرم وآتشي ملتان بردند. سلولي که مرا به آن منتقل کردند پنکه سقفي وشير آب نداشت،

يک پمپ دستي بود که آبرا از چاه بيرون مي کشيد. به اين سلول درجه اول مي گفتند. يک زنداني نيرومند وپهلوان وقتور درجه سومي که حدود چهل سال داشت در سلول منتظر آمدن من بود. اول خوب به من خيره شد. وبعد از اينکه مرا از بالا تا پايين خوب ورانداز کرد با عجله از جايش بلند شد، سلول را مرتب کرد وبا عجله از پمپ آب کشيد ودر حمام گذاشت وبا احترام به من اشاره کرد: آقا، بفرمائيد دوش بگيريد. از حمام که بيرون آمدم ديدم که همه سلول را شن پهن کرده وآب زده وتختي چوبي را وسط اتاق مرتب کرده. من پرسيدم: اينجا شن نبود چرا خودت را زحمت داده اي؟ او گفت: آقا، هوا بسيار گرم است، من سلول را با شن فرش کرده ام وآب مي زنم تا يک کم هوا خنکتر شود وشما بتوانيد راحت استراحت کنيد.تا من نماز ظهرم را خواندم او غذا را آماده کرده بود وبا ذوق وسليقه بسيار خوبي جلويم گذاشت. وشروع کرد به معذرت خواستن که؛ آقا، ذوق وسليقه شما را نمي دانم، هر چه دم دست بود را زود آماده کردم، اميدوارم به شما بر نخورده باشد! سپس پيش خودش ياداشت کرد که من چه وقتهايي چه داروهايي را بايد بخورم. از آنروز به بعد پس از صبحانه ونهار وشام خودش داروها را مرتب وسر وقت به من مي داد. هرگز نشد که حتي يکبار دارويي را ديرتر ويا اشتباهي بدهد يا که فراموش کند ...
اين مرد در زندان آنقدر با عشق وعلاقه واخلاص به من خدمت مي کرد وابراز محبت واحترام داشت که من خود حيران مانده بودم.
تا يک روز خودش به من گفت: وقتي مرا به اين سلول فرستادند، به من گفتند که قرار است انسان بسيار وحشي وخطرناکي را به اينجا بياورند، شخصي است که حکومت را به تنگ آورده! ما مي خواهيم مثل سيخ راستش کنيم. وظيفه تو اينست که تا مي تواني اذيتش کن، کاري بکن که خودش آرام از حکومت معذرت خواهي کرده درخواست عفو کند وشرط وشروطهاي حکومت را بي چون وچرا قبول کند. غذايي درست کن که نتواند به آن دهن بزند. براي خواب وآرام کردن به او فرصتي نده، خلاصه اينکه جانش را به لبش برسان ..
من هم در سلول هزار ويک نقشه کشيده مشتاق ديدار شما نشسته بودم که ببينم اين انسان خطرناک چه شکلي است. آخر من خودم عاشق جرم وخلاف کاريم واز کسي هم دست کمي ندارم. وبا خودم مي گفتم اين چه کسي است که روي دست من زده است؟! وقتي شما وارد شديد وبه صورت شما نگاه کردم دلم مي گفت که خدايا آيا ممکن است ازشخصي مثل اين کوچکترين خلافي سر زند؟ آقا، اگر راستش را بخواهيد همينکه شما را ديدم عشق وعلاقه ومحبت عجيبي نسبت به شما در دلم سبز شد. چند روز بعد رئيس زندان براي سرکشي پيش ما آمد واز من پرسيد: اگر شکايتي داريد بفرماييد. من گفتم: من هيچ شکايتي ندارم، بسيار هم راحت هستم! از آنروز به بعد هر روز زندانبان براي سرکشي پيش من مي آمد وهمين سؤالش را تکرار مي کرد! وجز اين جواب چيزي نمي شنيد. تا يکروز به تنگ آمده گفت: يا شما تعارف مي کنيد، ويا اينکه نمي خواهيد راستش را بگوييد. من گفتم: برادر، اگر مشکلي داشته باشم بدون رودرواسي به شما خواهم گفت. شکر خدا حالا هيچ مشکلي نيست. زندانبان گفت: فلان وفلان از آقايان سياستمدار در همين زندان ودر همين سلول سه روز بيشتر طاقت نياورده اند واز حکومت درخواست عفو کرده اند همه شرط وشروطها را پذيرفته وبا دست خود امضا کرده اند وما همه اين پرونده ها را در آرشيوهاي حکومتي نگه داري مي کنيم تا اگر روزي شيطان در پوستشان رفت و خواستند بر عليه حکومت کوچکترين فعاليتي بکنند ويا با سخنرانيهاي داغ وبيانات آتشين مردم را بشورانند، کافي است که با يک اشاره به آن ها بفهامانيم که فردا معافي نامه ات در روزنامه ها چاپ خواهد شد، تنها با همين يک اشاره مثل مارمولک توي سوراخهايشان خزيده خاموش مي شوند. همه آن ها پس از دو روز به گريه وزاري مي افتادند وشما چطور آدمي هستي که بعد از اينهمه مدت خوشحال وآرام نشسته اي وانگار خانه خاله ات است وهيچ شکايتي هم نداري ومي گويي به تو خيلي خوش هم مي گذرد!

من سعي مي کردم به او بفهانم که: برادر، وقتي انسان براي رسيدن به هدفي والا زندگي مي کند گرمي وسردي، پستي وبلندي، زندان وسلولهاي تاريک آن در چشمش چيزهايي بي اهميت جلوه مي کنند. من با فهم ودرک واختيار خود راهم را انتخاب کرده ام. من شعار خودم قرار داده ام که " زندگي بالاتر است از فکر کردن به سود وزيان شخصي خود"، پس سختيها وخوشيها پيش من زياد اهميت ندارند. مهم رسيدن به هدف است. زندانبان که انگار حرفهاي مرا نمي فهميد گفت: تو پدر هستي، هشت تا بچه بيچاره ات چه گناهي کرده اند که به داغ تو بسوزند. کمي هم به آن ها فکر کن. من گفتم: من قبل از آمدنم بچه هايم را به خدا سپردم. حالا او بداند وبچه هاي من .. خيال من از اين جهت کاملا راحت است واصلا به آن ها فکر هم نمي کنم.
کار ساز ما بفکر کار ما ... فکر ما در کار ما آزار ما

زندانبان با شنيدن اين حرفها از من نا اميد شد ورفت. ودوباره آنطرفها پيدايش نشد. ونقشه درخواست عفو هم شکست خورد.

وقتي من شروع مي کردم به نوشتن تفسير "تفهيم القرآن" ويا نماز مي خواندم احساس مي کردم که آن زنداني خيره خيره به من نگاه مي کند. چند روز بعد عيد قربان بود. از روي اتفاق وسايلي که براي غذا بما مي دادند تمام شده بود وتعطيلات عيد شروع شده بود ومي بايست تا آمدن کارمندان زندان صبر مي کرديم. صبح روز عيد هيچ چيز براي خوردن نداشتيم. زنداني بسيار ناراحت وپريشان بود که حالا از کجا به شما صبحانه بدهم؟ از شدت ناراحتي به اينطرف وآنطرف مي رفت وبه در وديوار مي زد وبه مسئولان زندان بد وبيراه مي گفت. من به او گفتم: عدس وناني که از ديشب مانده بود را گرم کن بيار من مي خورم. او گفت: مگر مي شود کسي صبح روز عيد غذاي فاسد شب را بخورد؟ من هرگز اينکار را نمي کنم. من برايش شرح دادم که؛ برادر، هيچ بفکر من نباش، من نان وعدس را که از شب مانده با رضايت وخوشي خواهم خورد. ـ پدر که خيلي پايبند وقت وبرنامه هايش بود سر ساعت هشت صبح غذايي که از شب مانده بود را خورد، اين همان اثر تربيت مادر بزرگ بود که به بچه هايش گاهي لقمه طلا مي داد وگاهي نان خشک وسرکه ـ. وقتي من صبحانه مي خوردم هق هق گريه اي مرا بخود جلب کرد، پشت سرم را نگاه کردم ديدم که دوست زندانيم گوشه اي نشسته گريه مي کند. از او پرسيدم: چه شده مرد، به ياد زن وبچه ات افتاده اي؟ جواب داد: از اينکه مي بينم آدمي مثل شما صبح عيدي نان خشک وعدس مي خورد گريه ام گرفته. با خودم فکر مي کردم که هرگز نشده که روز عيدي ما فقيرها هم غذاي مانده وفاسد شب را بخوريم، شما که آدم بسيار بزرگي هستيد، روز عيدي داريد غذاي مانده شب را مي خوريد؟! من با مهرباني کنارش نشستم وبه آرامي به او گفتم: ببين برادر، من با فکر ودرک وبا اختيار کامل اين راه را انتخاب کرده ام وبا سعادت وخوشحالي دارم آن را ادامه مي دهم. هيچ بفکر من نباش اگر چنانچه روزي گرسنه هم بمانم وچيزي براي خوردن پيدا نکنم به ياري خدا باز هم با خوشحالي صبر خواهم کرد. شما بخاطر من خودتان را رنج ندهيد.
بابا ادامه داد که: من بعد از صبحانه شروع کردم به نوشتن "تفهيم القرآن"، ولي آن بيچاره با وجودي که غذا اضافه آمده بود از شدت ناراحتي صبحانه هم نخورد. ديري نگذشته بود که در سلول را با شدت زدند. زنداني در را باز کرد. پليسي که با مقدار زيادي پاکتها وبسته هاي غذا جلوي در ايستاده بود گفت: جناب مولانا، طرفداران شما با اين غذاها از بعد از نماز صبح پشت در ايستاده بودند ولي متأسفانه دفتر آقاي زندانبان بعد از نماز عيد باز شد، بعد از آن همه پاکتها وبسته ها را باز کرده تفتيش دادند براي همين دير شد. زنداني همه بسته ها وپاکتها را تحويل گرفت وشروع به باز کردن آن ها کرد. انواع واقسام غذاها ونعمتهايي بود که زنداني با ديدن آن ها مات ومبهوت مانده بود. من به او گفتم: ببين، چونکه شما گرسنه نشسته گريه مي کردي همه اين ها را براي شما فرستاده اند. خوب بخور سير که شدي بقيه را بين ساير زنداني ها تقسيم کن. گمان مي کنم آن ها هم از چلو کباب وشامي کباب وشير برنج وکيک وشيرني ونان روغني بدشان نيايد. وقتي من به او اين حرفها را مي گفتم او انگشت ندامت به دندان گرفته مي گفت: اي کاش، من آن غذاها را بجاي اينکه به شما بدهم قبلا جلوي کلاغها مي ريختم. با اصرار زياد من بالاخره او صبحانه خورد وباقيمانده چيزها را در بين زنداني ها تقسيم کرده به آن ها گفت: همه اين ها را براي آقايم فرستاده اند، وايشان براي شما فرستاده! بعد از آن پدر ادامه داد: ظهر روز عيد دوباره در بصدا در آمد ويک بار ديگر انواع واقسام غذاهاي رنگارنگ وخوشمزه سر رسيد، زنداني از ديدن آن ها مات ومبهوت مانده بود. مقداري غذا به من داد وبقيه را بين زنداني ها تقسيم کرد. شب قصه دوباره تکرار شد، خلاصه اينکه سه روز عيد همفکرانمان در شهر ملتان آنقدر غذاهاي رنگارنگ وخوشمزه آوردند که همه زنداني ها کيف کرده، بعد از خدا مي داند چند مدت شکمي از عزا در آوردند.

از جمله خاطرات زنداني که بابا تعريف کرد اين بود که: يک روز ظهر ناگهان از پشت ديوار سلول کناري صدايي آمد که: غذاي آقاي ژنرال را بگيريد. رفيق زندانيم بلند شد وصدا زد: آقا کي هستي؟ ناگهان يک ظرف غذا که در پارچه اي پيچيده وچند نان ويک بشقاب سالاد روي آن بسته شده بود روي ديوار آمد وپس از آن ژنرال اکبر خان (متهم به کودتاي راولپندي که سلولش کنار سلول بابا بود) چون شبهي بالاي ديوار ظاهر شد وپريد اينطرف وگفت: مي خواهم با شما غذا بخورم. بعد از غذا آقاي ژنرال تا دير وقت حرف مي زد ومي گفت: حاج آقا، فقط چند ساعتي تأخير شد. من پرسيدم: چه چيزي تأخير شد؟ ژنرال آهي سرد سر داد وگفت: ما تقريبا به دروازه هاي شهر "سرينگر" رسيده بوديم که بازيي که با خون خود برده بوديم را سر ميز مذاکرات سياسي به باد دادند. وهمه آن مناطقي که وجب به وجبش را با خون خود گلگون کرده بوديم را دوباره دو دستي به دشمن تقديم کرده عقب نشيني کرديم.
آقاي ژنرال در مورد پرونده کودتاي راولپندي گفت: اين يک نقشه پستي بود بر عليه ما وکشور وهمه ملت. انگليسها قبل از رفتن ليستي از نامهاي همه افسران ودرجه دارن دلير وبا غيرتي که براي حفظ آبرو وحيثيت خود ودين وملتشان حاضرند جان بدهند تهيه کرده به حکومت ما تحويل دادند. آن ها هم بيشتر اين افسران را به بهانه شرکت در يک نمايش که کودتاي راولپندي نام گذاشتند دستگير کردند تا جاهاي خاليشان را به گروهي از افسران ناباب وشرابي وقمار باز ودختر باز وبدجنس بدهند تا آن ها خوب دمار از کشور وملت در آورند.
ژنرال دلش را خالي کرد واز بالاي ديوار پريد ورفت به بخش خودش. روز بعد هم صداي خادم زندانيش آمد که: غذاي آقاي ژنرال را بگيريد. وپشت سر غذا آقاي ژنرال بود که به اينطرف پريد وشروع کرد به حرف زدن: وقتي دعوت نامه اتحاد جماهير شوروي براي رئيس جمهور لياقت علي خان آمده بود که ديداري از آن کشور داشته باشد، دعوتنامه اي از طرف آمريکا هم رسيد. سؤال اينجاست که چرا دعوتنامه شوروي مسترد شد؟ ژنرال ادامه داد: نظام سرمايه داري آمريکايي از نظام سوسياليستي شوروي خطرناکتر است. در طي حکومت هزار ساله مسلمانان هندوها گاو وميمون ومار ودرخت ورود خانه ودريا را پرستش مي کردند ولي حاضر نبودند "لا اله" بگويند، سوسياليستها که "لا اله " ـ هيچ خدايي نيست! ـ را از اول مي گويند چه اشکالي داشت که ما به شوروي برويم وبه آن ها بياموزيم که " الا الله" ـ مگر خداي يکتا ـ آن ها که نصف اول شهادت اسلام را خود خوانده اند کافي است ما نصف دوم را يادشان بدهيم!
ژنرال بدون يک لحظه توقف حرف مي زد. خودش سؤال مي کرد وخودش جواب مي داد. وحرفهايش تمامي نداشت.
در اين روزها بود که جاسوسها به مسئولان زندان رسانيد که ژنرال از بالاي ديوار پيش من مي آيد وما ساعتها با هم حرف مي زنيم. پس از اين کشف بسيار خطرناک، انگار که زلزله اي وحشتناک زندان را به لرزه در آورده، در وديوار بحرکت درآمده ودر يک چشم بهم زدن همه زندانيهاي کودتاي راولپندي را از سلولهايشان کشيده دست وپا بسته در ماشينهاي پليس انداختند وفورا به زندانهاي ديگري منتقل کردند. دوست زندانيم که بردن آن ها را با چشمان خودش ديده بود تعريف مي کرد که وقتي ژنرال اکبر خان را سوار ماشين پليس مي کردند، سرش را بالا گرفته بود وبا صداي بلند داد مي زد که: الآن وقت شهادت رسيده است!
مسئولان زندان گمان کردند که اين دو نفر حتما دارند نقشه اي طرح مي کنند براي کودتاي زندان!!

منبع: کتاب درختان سایه دار

 

این مطلب را به اشتراک بگذار

اضافه کردن نظر

در متن نظرات خود از هرگونه توهین به دیگران خودداری کرده و صرفا نظر خود را مرقوم بفرمایید.


کد امنیتی
تازه کردن

آخرین نظرات

آخرین پیامک ها

شبی با قرآن(1393/08/22) 1393-08-22 - سلام خدا بر شما * و در زمین کوههای...
شبی با قرآن(1393/08/15) 1393-08-15 - سلام اسلام دین صلح است *اي كساني ...
شبی با قرآن(1393/08/08) 1393-08-08 - سلام *اميد است پروردگارتان ( بعد ...

ورود نویسندگان

شبی با قرآن

  • در بخش شبی با قرآن تذکره پیامک های ارسالی هر هفته به همراه تفسیر آیات هفته ، همزمان با ارسال پیامک ها قرار داده خواهد شد تا بدین سان امکان دسترسی به پیامک ها از طیق اینترنت نیز فراهم شود.
  • پیامک های هفتگی

بخش اخبار

  • در بخش اخبار تذکره تلاش خواهد شد تا جدیدترین اخبار و رویدادهای جهان اسلام به سمع و نظر خوانندگان گرامی برسد.
  • ورود به بخش اخبار

بخش دانلود

  • در بخش دانلود تذکره تلاش خواهد شد تا امکان دانلود و مشاهده ی آنلاین انواع فایل های صوتی و تصویری و کتاب و نرم افزار اسلامی فراهم شود تا بدین گونه قدمی در راستای نشر فرهنگ اسلامیمان برداشته باشیم
  • ورود به بخش دانلود

مقالات تذکره

  • در بخش مقالات تذکره تلاش خواهد شد افزون بر تولید مقاله یکی از قوی ترین آرشیوهای مقاله برای سایت های اسلامی ایجاد شود تا امکان دسترسی به حجم وسیعی از مقالات در کمترین زمان ممکن فراهم شود.
  • ورود به بخش مقالات
شما اینجا هستید: خانه مقالات مشاهیر خاطرات زندان امام مودودی از زبان حمیرا مودودی